فهرست

گالری تصاویر

1611.jpg
164.jpg
2-HASAN.JPG
1606.jpg
1603.jpg
1612.jpg
1-alivelayat.JPG
1-alivelayat.JPG
1611.jpg
1-yaali.JPG
   
اخلاق مقبول، سياست موجود مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط etemad   
شنبه ، 24 مرداد 1388 ، 07:10
اخلاق و سياست چه رابطه‏اي باهم دارند؟سياست شغل عامه مردم نيست، بلكه نخبگان معدودي كه سياست‎مدار خوانده مي‏شوند، به آن مي‏پردازند. اما اخلاق و رعايت قواعد آن به گروه خاصي تعلق ندارد، عوام و خواص همه به نحوي تكليف اخلاقي را احساس مي‏كنند.
موجودي كه نامش آدمي است، با تمييز خوب از بد و شايست از ناشايست آدمي شده است. اما اين كه قواعد و دستورهاي زندگي خوب و شايسته، از كجا آمده، خود مطلب ديگري است. آدمي از زماني كه در زمين مقام كرده، همواره ملزم به رعايت قواعد و دستورالعمل‏هايي بوده است، اين دستورالعمل‏ها هم از حيث مبدأ و منشأ و هم از حيث ضمانت اجرا متفاوت بوده‏اند. مردم اين قوانين و قواعد را وضع نكرده‏اند، بلكه وقتي به مرحله رشد رسيده‏اند، دريافته‏اند كه بايد رفتار و گفتارشان تابع قواعد باشد و در هر كاري حدود را رعايت كنند. بعضي از اين قواعد منشاء الهي و فوق بشري دارند و بعضي ديگر را قانون‏گذاران و دانايان اقوام تقرير و وضع كرده‏اند. قواعد و احكام ديني اگر اطاعت و اجرا نشوند گناه است و گناهكار در آخرت معاقب خواهد بود. در كنار اين دستورالعمل‏ها قواعد و قوانين ديگري هست كه اگر طبق آن
‎ها عمل نشود، شخص سرپيچي كننده و متخلف، مجرم شناخته مي‏شود و به مجازات مي‏رسد. اين‏ها قوانين حقوقي و حكومتي است.


موجودي كه نامش آدمي است، با تمييز خوب از بد و شايست از ناشايست آدمي شده است. اما اين كه قواعد و دستورهاي زندگي خوب و شايسته، از كجا آمده، خود مطلب ديگري است. آدمي از زماني كه در زمين مقام كرده، همواره ملزم به رعايت قواعد و دستورالعمل‏هايي بوده است، اين دستورالعمل‏ها هم از حيث مبدأ و منشأ و هم از حيث ضمانت اجرا متفاوت بوده‏اند. مردم اين قوانين و قواعد را وضع نكرده‏اند، بلكه وقتي به مرحله رشد رسيده‏اند، دريافته‏اند كه بايد رفتار و گفتارشان تابع قواعد باشد و در هر كاري حدود را رعايت كنند. بعضي از اين قواعد منشاء الهي و فوق بشري دارند و بعضي ديگر را قانون‏گذاران و دانايان اقوام تقرير و وضع كرده‏اند. قواعد و احكام ديني اگر اطاعت و اجرا نشوند گناه است و گناهكار در آخرت معاقب خواهد بود. در كنار اين دستورالعمل‏ها قواعد و قوانين ديگري هست كه اگر طبق آن‎ها عمل نشود، شخص سرپيچي كننده و متخلف، مجرم شناخته مي‏شود و به مجازات مي‏رسد. اين‏ها قوانين حقوقي و حكومتي است.
علاوه بر اين دو نوع قانون، قواعد ديگري هم وجود دارد كه آدمي خود را مكلف به رعايت آن‎ها مي‏داند، اما عدم رعايت آن‎ها جزاي اخروي، مؤاخذه و مجازات درپي ندارد، بلكه رعايت و عدم رعايت اين احكام و دستورالعمل‏ها نتايجي از قبيل رضايت، خرسندي خاطر، پشيماني و اندوه خوردن را در پي دارد. منشأ اين قوانين هم بدرستي معلوم نيست كه كجاست. كانت مي‏گويد: «نيروي تكليف در دل و درون ماست.» اگر مقصود اين است كه تكليف اخلاقي يك الزام خارجي نيست، ناگزير بايد اين سخن را تصديق كرد، اما بايد پرسيد، دل و دروني كه جايگاه نيروي تكليف است، چيست؟ به خصوص كه قواعد اخلاقي در زمره مشهورات است و مردم آن‎ها را جعل نمي‏كنند. تشخيص خوب و بد ظاهرا هميشه و در همه جا بوده است، ولي يك جامعه‎شناس ممكن است بگويد كه تعيين خوب‏ها و بدها را جامعه بر عهده دارد؛ يعني ما در ميان خوب‏ها و بدها، بايدها و نبايدها به دنيا مي‏آييم. اين درست است كه اشخاص و افراد تعيين نمي‏كنند كه چه چيزي خوب و چه چيز بد است، اما بايد پاسخ‎گويي و مسئوليت اجراي فرمان‎ها يا سرپيچي از آن‎ها را به عهده بگيرند. اگر مسئوليت در برابر خود باشد، الزام، الزامي اخلاقي است.
پس از اين مقدمه، اكنون بايد پرسيد كه اخلاق و سياست چه رابطه‏اي باهم دارند؟ به اشاره گفته شد كه اختلاف اين دو امر در چيست. سياست متعهد به تدبير امور عمومي، برقراري و تأمين نظم مدينه و كشور است. سياست شغل عامه مردم نيست، بلكه نخبگان معدودي كه سياست‎مدار خوانده مي‏شوند، به آن مي‏پردازند. اما اخلاق و رعايت قواعد آن به گروه خاصي تعلق ندارد، عوام و خواص همه به نحوي تكليف اخلاقي را احساس مي‏كنند. كسي كه خود را مكلف به فعل اخلاقي مي‏داند و آن را انجام مي‏دهد يا نمي‏دهد، به مصلحت عام و حتي به مصلحت خود كاري ندارد، او بايد كاري را انجام دهد كه خود را به اداي آن مكلف مي‏داند. با اين حال نمي‏توان از قرابتي كه ميان احكام اخلاقي و بعضي قواعد سياسي وجود دارد، به آساني چشم پوشيد و سياست‎مدار را از پيروي دستورهاي اخلاقي معاف دانست. سياست ناظر به خير عام است. امروزه حتي بدترين حاكمان هم داعيه خدمت به كشور و مردم را دارند. آيا خدمت به مردم و تأمين امنيت و آسايش آنان عمل خير نيست و اگر خيري در آن باشد، آن خير را نبايد و نمي‏توان اخلاقي دانست؟ مي‏گويند كه سياست جديد به كلي مستقل از اخلاق بود و اين درست است. اگر به قانون اساسي سياست جهان متجدد، (اعلاميه حقوق بشر)، نظري بيفكنيم، مي‏بينيم كه برخي مواد اعلاميه حقوق بشر حداقل لحن اخلاقي دارد. بنابراين آيا حفظ حرمت و رعايت حقوق بشر يك امر اخلاقي نيست و يكي از اصول اخلاقي كانت را به خاطر نمي‏آورد؟ اعلاميه حقوق بشر پس از آن‎كه به تصويب مجمع ملي فرانسه و برخي ديگر از مجالس سياسي رسيد، در نهايت توسط سازمان ملل تفصيل يافت و اجراي آن ضمانت شد و به اين ترتيب صرفاً به يك مجموعه اصول سياسي مبدل شد. بنابراين، يك حكم مي‏تواند به اعتباري اخلاقي و به اعتبار ديگر سياسي باشد. اگر چنين فرضي را بپذيريم، نمي‏توان ارتباط اخلاق و سياست را انكار كرد. اگر صورت‏هاي ارتباط اخلاق و سياست را در نظر آوريم، به گونه‎اي روشن مي‎شود كه اين‎ها در كجا با هم افتراق دارند و در كجا به اشتراك مي‏رسند.
اولين صورت ارتباط اخلاق و سياست، در اعتقاد اكثر مردم ظاهر مي‏شود، آن‎ها فكر مي‏كنند سياست‏مداران بهترين مردمان هستند و براي خير مردم كار مي‏كنند و در هر كاري كه انجام مي‏دهند، بايد وجدان و اخلاق را در نظر بگيرند. مردم حق دارند كه بهترين مردمان را شايسته كار سياست و حكومت بدانند. گاهي هم اتفاق مي‏افتد كه اين بهترين‏ها در منصب‏هاي سياسي قرار مي‏گيرند و شايد در ميان سياست‏مداران همواره تعدادي هر چند اندك، از اين افراد وجود داشته باشند. اما مردان خوب هم كه به سياست مي‏پردازند، ضرورتا همه كارهاي‎شان اخلاقي نيست و نمي‏توانند ملاك‏ها و ميزان‎هاي اخلاقي را بر افعال و تصميم‏هاي خود حاكم كنند. بديهي‏ترين توجيه آن، اين است كه گاهي حفظ مصالح عمومي اقتضا مي‏كند كه سياست‏مداران در انتخاب ابزار نيل به مقصود، چندان پروا نداشته باشند. اما اين نسبتي كه ميان اخلاق مقبول و سياست موجود فرض مي‏شود، رؤيا و آرزويي بيش نيست و كمتر متحقق مي‏شود. اين نوع نگاه به رابطه سياست و اخلاق، نگاهي جامعه‎شناسانه محسوب مي‎شود.
نسبت ديگر را بايد در آثار فيلسوفان سياسي جست‎وجو كرد، از جمله مي‏توان به افلاطون كه بنيان‎گذار فلسفه سياست است، اشاره كرد. هر چند در اين قبيل مباحث همواره بايد ارسطو را در كنار افلاطون (نه در برابر او) قرار داد. افلاطون و ارسطو اخلاق را از سياست متمايز مي‏دانستند و مدني بودن (سياسي بودن) را لازمه ذات انسان تلقي مي‏كردند. به اعتقاد آنان، غايت تعليم و تربيت نيل به فضيلت است و تحقق فضيلت در مدينه ممكن بوده و غايت مدينه، سعادت است. در تصور آن‎ها نمي‏گنجيد كه سعادت بي‎فضيلت تحقق يابد.
با توجه به اين مطالب ظاهرا سياست و اخلاق توأم با يكديگرند و از هم جدا نمي‏شوند. آيا به راستي چنين است؟ هم آري هم نه. اين دو فيلسوف هرگز اغراض سياست و تدابير سياست‏مداران را مستقل از اخلاق و فارغ از آن ندانستند، اما هيچ‎يك نمي‏گفتند كه كار سياست را بايد به اخلاقي‏ترين فرد مدينه سپرد. افلاطون وقتي صفات فرد سياسي را ذكر مي‏كند، اخلاقي بودن را هم در نظر مي‏گيرد. اما اين كه اخلاقي بودن يكي از اوصاف دوازده‏گانه رييس مدينه است، دلالت بر آن دارد كه اخلاق و سياست يكي نيستند، نه اين كه در برابر هم يا متباين با يكديگر باشند! آيا سياست‎مدار افلاطوني در هر تصميمي كه مي‏گيرد و اقدامي كه مي‏كند بايد اصول اخلاق را در نظر داشته باشد؟
افلاطون و ارسطو به اين پرسش، پاسخ مثبت ندادند و ظاهرا هيچ فيلسوف سياسي ديگري نيز نگفته است كه در جزيي‏ترين امور سياست، دستورالعمل‏هاي اخلاقي را بايد در نظر داشت. افلاطون وجود حاكم ظالم را به شرط اين كه قانون‏گذارانِ حكيم راهنماي او باشند، مي‏پذيرد. او گاهي براي صلاح مدينه و تحقق غايت اخلاقي آن، از تدبيرهايي ياد مي‏كند كه غيراخلاقي به شمار مي‏روند. افلاطون دروغ مصلحت‏آميز را با اطمينان خاطر توجيه كرده است. شاعران بايد بگويند كه عدالت با لذت، و بي‎عدالتي با درد توأم است. اين تعليم حتي اگر متضمن حقيقت نباشد، سودمند است و چون سودمند است بايد تعليم شود؛ يعني اگر لازم باشد حتي مي‏توان مفهوم نادرستي از عدالت را به مردم مدينه القا كرد.
اگر مردم در مورد عدالت در اشتباه و گمراهي باشند به نظر افلاطون، ساكنان بدي براي مدينه خوب افلاطوني نيستند. در اين‎جا سخن اگوستين را به ياد مي‏آوريم كه مي‎گويد:
«عدالت دقيقا اصل بنيادي ملك و پادشاهي نيست، بلكه بنياد عدالت، بي‎عدالتي است. بنياد اخلاق، غير اخلاقي بودن است. بنياد مشروعيت، نامشروعي يا انقلاب است...». (1)
اگر در سلسله گفتارهايي كه در مورد مرز اخلاق و سياست در طي تاريخ گفته شده است، نكته‏اي هم از متأخران و مثلاً از روسو بياوريم و سه نقطه را به هم وصل كنيم، شايد به درك كم‎وبيش روشني از نسبت اخلاق و سياست برسيم.
افلاطون كه سياست‏اش عين حكمت و اخلاق بود، سياست‏مداران را (لااقل در كتاب نواميس) در قول و فعل از قيد اخلاق آزاد مي‏دانست. صاحب «مدينه خدا» هم بر آن بود كه نظم مدينه‏ها بر اساس عدالت بنياد نشده است، بلكه عدالت را با نظم، تعريف و توجيه كرده‏اند، اما روسو هر چند كه مي‏توان نطفه سخن‏اش را در آثار افلاطون جست‎وجو كرد، در حقيقت بنايي تازه گذاشت و گفت كه اخلاق پس از قرار داد، يعني در جامعه سياسي و با سياست پديد مي‏آيد. روسو بعد از ماكياول و اسپينوزا آمده است. اگر ماكياول و اسپينوزا سياست را از اخلاق جدا كرده‏اند، آيا روسو آمده است كه دوباره اين دو را به هم برساند يا به اصل مشترك‎شان باز گرداند؟
از اين گفته‏ها نه جدايي سياست از اخلاق را مي‏توان نتيجه گرفت و نه مبتني بودن يكي بر ديگري را؛ وجه مشترك همه اين اقوال اين است كه پرواي اخلاق همواره با تفكر سياسي ملازم بوده است.
شايد بتوان گفت كه افلاطون و سنت اگوستين، دشواري تحقق سياست اخلاقي را متذكر شده‏اند و روسو گفته است كه اخلاق در جامعه مدني و سياسي پديد مي‏آيد و قوام مي‏يابد. اكنون اگر صاحب‏نظران سياسي از اخلاق سخن بگويند، مراد رعايت اصول سياست مقبول خود آن‎ها است. اگر چنين نبود به نام اخلاق سوسياليستي و يا كمونيستي همه اصول و قواعد مشهور اخلاقي مورد تجاوز قرار نمي‏گرفت و به همه انواع ظلم و تجاوز، نام عدل و رعايت صلاح مردمان داده نمي‏شد. روشن‎فكران ليبرال هم وقتي به اخلاق مي‏رسند، اخلاق را عين ليبراليسم معرفي مي‏كنند و مصداق بي‏اخلاقي را در آراء و آثار نقادان و خرده‏گيران تجدد مي‏بينند و چه بسا آنان را به خيانت نيز متهم مي‎كنند‎‎ و اندرز مي‏دهند كه سياست‏مداران بايد از آلام و رنج‏هاي مردمان بكاهند.
هر دو اين تلقي‎ها از اخلاق، در سايه سياست قرار دارد. آيا طي دو هزار و پانصد سال اخير رشته‏اي هست كه افلاطون، سنت اگوستين، روسو و فلسفه سياسي معاصر را به هم متصل سازد؟ ظاهراً بناي جدايي سياست از اخلاق را متفكري گذاشته كه خود آموزگار سياست اخلاقي بود. نويسنده «مدينه خدا» هم از مشكل افلاطوني نجات پيدا نكرد تا اين كه سرانجام، اخلاق و سياست در انديشه ماكياول، هابز و اسپينوزا به صراحت از هم جدا شدند. اگر در اين اواخر اخلاق در سايه سياست، جايي نيافت، براي اين بود كه در خدمت سياست قرار گيرد.
به نظر مي‏رسد سابقه اين امر را هم بايد در مدينه افلاطون جست. در آن‎جا فرد و اخلاق او تابع مدينه و سياست حاكمان مدينه است. بايد گفت كه جهان كنوني از عالم افلاطوني بسيار دور است. چيزي كه در تفكر افلاطون اتفاقي و عرضي مي‏نمود، در جهان كنوني به امري اساسي و بنيادي مبدّل شده است. من نمي‏خواهم بگويم كه جدا شدن سياست از اخلاق تعليم افلاطوني است، اما چيزي كه در عصر جديد و در تفكر ماكياول، اسپينوزا، هابز، كانت و... محقق شده است، گاهي در تفكر افلاطون و ارسطو نيز سر از روزني بيرون مي‏آورده و شايد آن‎وقت، دو فيلسوف را مشوش مي‏كرده است.

پي‎نوشت:
1- لئواشتراوس، فلسفه سياسي چيست؟، ترجمه دكتر فرهنگ رجايي، (انتشارات علمي - فرهنگي) 1373، ص 275.

نويسنده: رضا داوري اردكاني
 

آمار سایت


بازدید امروز :233
بازدید دیروز :1278
بازدید این ماه :13950
بازدید کل :411653